بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks
بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks

چراهای جالب!

سفره بی‌بی سه شنبه چیست؟

 

خاستگاه این سفره‌ها دوران ماقبل تاریخ ایران است که بر طبق این قصه‌ها و افسانه‌ها، نظام‌های جادویی وجود داشته که الهه‌های مادر در آن نظام قادر می‌شدند، که مشکل گشایی کنند. حال الهه‌های مادر شکل دینی و افسانه‌ای‌تری به خود گرفته و به صورت بی‌بی سه‌شنبه یا بی‌بی حور و بی‌بی نور و … پدیدار شده‌اند.

 

از نظر باستان‌شناسان، جامعه‌شناسان و مورخانی چون گریشمن، ویل دورانت، لنسکی، چارلد و فریزر، پیدایش سفره به زمانی برمی‌گردد که زنان توانستند برای اولین بار کشت‌ دانه‌های گندم و جو را بشناسند و موفق به پخت نان، ساخت سفال و کشف آتش شدند. از همان زمان بود که سفره به عنوان مرکز وحدت اعضای خانواده شکل گرفت. در این راه نقش ایزدبانوها مانند سپندارمز، ایزد بانوی زمین، آناهیتا، ایزدبانوی آب و خرداد و مرداد را نباید نادیده گرفت.

 

از آنجا که زنان ایرانی از ابتدای تمدن بشری کشت گندم را عهده دار شدند، باید سفره‌های ایرانی را نمادی از مزارع بدانیم که تا امروز از باورهای دین کهن (زرتشتی) به باورهای جدید، اسلامی و شیعی تداوم و تکامل پیدا کرده است.

 

همه این سفره‌ها تجلی دورانی است، که زندگی کشاورزی و باغداری توسط زنان و با استمداد از نیروهای ماورا الطبیعی ایزدان و ایزدبانوها وجود داشته و تا امروز به‌صورت سفره‌های نذری تداوم یافته است و پشتوانه این سفره‌ها قصه‌هایی است که جنبه مذهبی‌شان تداوم و بسط آن را تا امروز پشتیبانی و تضمین کرده است.

 

سفره‌های نذری را می‌توان تمثیل و نمادی از بهشت دانست که از جهان معنوی بر سطح زمین آورده شده و در اتاق‌ها، زاویه‌ها و جوار امامزاده ها به‌صورت جمعی و مشارکتی تا امروز بسط و گسترش یافته است.

 

این سفره با توجه استطاعت صاحب نذر به دو شکل ساده و به شکلی محقرانه و یا با آداب و تشریفات کامل‌تری گسترده می‌شود.

 

سفره بی‌بی سه شنبه چیست ؟

سفره بی بی سه شنبه برای آزادی زندانی از بند بسیار کارساز خواهد بود.

 

در مورد وجه تسمیه این سفره می‌گویند:
بی‌بی حور و بی‌بی نور از دختران پیامبر بوده‌اند و بی‌بی سه شنبه از زنان نیکوکار و با ایمان معاصر با آنان بوده که در روز سه شنبه به‌ دنیا آمده، روز سه شنبه ازدواج کرده و در روز سه شنبه از دنیا رفته است.

 

این سفره برای هر نذر و حاجتی خصوصا رهایی زندانی از زندان و در تمام ماه‌های سال به جز ماه محرم و صفر انداخته می‌شود.
نحوه گستردن آن به این شکل است که ، سه شنبه هنگام غروب آفتاب در گوشه خلوتی از خانه، سفره پاکیزه‌ای پهن می‌کنند و مواد و وسایل زیر را بر آن می‌نهند:

 

ظرفی آرد، ظرفی شکر یا خاکه قند برای تهیه حلوا، کلیه حبوباتی که برای تهیه آش لازم است، ظرفی نمک، ظرفی آب، نان و پنیر و سبزی، قرآن، یک جا نماز با مهر و تسبیح و آینه.  

 

 پس از نهادن این وسایل بر سفره، صاحب نذر وضو گرفته، دو عدد شمع در طرفین آینه روشن می‌کند و در کنار سفره دو رکعت نماز حاجت می‌خواند. آنگاه از اتاق خارج شده و در را قفل می‌کند. تا روز بعد هیچکس نباید وارد آن اتاق شود و گاهی خود آن فرد نیز تا روز بعد روزه می‌گیرد. معتقدند هر گاه قرار باشد نذر آنان پذیرفته شود، نیمه شب بی‌بی سه شنبه یا بی‌بی حور و بی‌بی نور آمده و بر روی آرد و نمک انگشت می‌گذارند. به همین سبب صاحب نذر هنگام اذان صبح وضو گرفته و وارد اتاق می‌شود تا ببیند روی آرد و نمک اثری دیده می‌شود یا نه. گاهی می‌گویند نمک شیرین شده و شکر کمی شور می‌شود.  

پس از آن، آرد داخل سفره را با مقداری دیگر آرد مخلوط کرده و حلوایی به نام قماق qomaq تهیه می‌کنند. و نیز با استفاده از حبوبات روی سفره، آشی به نام ” آش اماج 0maj ” می‌پزند. حلوا و آش را باید در محل نیمه تاریکی بپزند و به قول خودشان “آسمان نباید ببیند.” بعد از پایان یافتن مراسم سفره تمام ظروف را به نحوی می‌شویند که آسمان نبیند و آب آن را در نهر یا جوی آب روان می‌ریزند. هیچ مردی نیز نباید از محتویات سفره بخورد و حتی زنان باردار هم با حدس این که شاید فرزندشان پسر شود، نباید بر سر سفره حضور یافته و یا چیزی از آن بخورند. چون معتقدند باعث کوری یا به زندان افتادن مردان و پسران می‌شود.

 

ظهر هنگام آش و حلوای آماده شده را برسر سفره می‌نهند و مهمانان که همگی باید از زنان مومنه و با تقوا باشند، دور سفره می‌نشینند و نیز باید در میان زنان چند دختر با ایمان هم حضور داشته باشند. سپس زن روضه‌خوان شروع به خواندن”سوره الرحمن ” می‌کند و بعد از خواندن این سوره، قصه مربوط به سفره یعنی ” قصه بی‌بی سه شنبه” را تعریف می‌کند. این قصه بدین شرح است:

 

یکی بود یکی نبود. در زمان‌های قدیم مردی بود که یک دختر داشت و زنش مرده بود. مرد زن دیگری گرفت و این زن که نسبت به دختر نامهربان و سختگیر بود، سر ناسازگاری گذاشت.
روزی  نامادری خود را به ناخوشی زد و به مرد گفت: دختر تو بدقدم است و بودن او در این خانه برای من شگون ندارد. اگر می‌خواهی من در این خانه بمانم و از بیماری رهایی پیدا کنم باید دخترت را به بیابان ببری و سر به نیست کنی.

 

مرد نادان که این زن را بسیار دوست می‌داشت، چاره‌ای جز اطاعت ندید و دختر را سوار بر اسب کرد و به نقطه بسیار دوری در بیابان برد. در آنجا دختر را در زیر درختی خوابانید و خود به طرف  شهر حرکت کرد.
وقتی دختر بعد از چند ساعت بیدار شد، پدرش را صدا زد و جوابی نشنید. یکه و تنها به هر طرف دوید. وحشتزده به‌دنبال پدر گشت ولی غافل از این که پدر نامردش او را در بیابان رها کرده و رفته تا او طعمه گرگ ها شود.

 

کم کم شب فرا رسید. دختر از ترس حیوانات درنده به بالای درختی رفت و تا صبح در آنجا ماند. سحرگاه از درخت پایین آمده و توکل بر خدا بست و به راه افتاد. بیچاره گریه کنان به هر سو می‌رفت و از خدا و پیغمبر نجات خود را طلب می‌کرد.
رفت و رفت تا به جنگلی رسید. در آنجا ناگهان چشمش به خیمه سفیدی افتاد. جلو رفت و دید سه زن به شکل حوری کنار چشمه‌ای نشسته و مشغول پختن آش هستند. جلو رفت و سلام کرد. آن زنان که بی‌بی حور، بی‌بی نور و بی‌بی سه شنبه بودند، با مهربانی جوابش را دادند و از احوال او پرسیدند. دختر هم شرح احوال خود را برای آنان بیان کرد.

آن زنان مقدس پس از شنیدن سرگذشت او گفتند اگر می خواهی روی آسایش ببینی و از ظلم زن پدر خلاص شوی و به مرادت برسی نذر کن که آش بی‌بی سه شنبه( بی‌بی حور و بی‌بی نور) بپزی.

 

دختر پرسید این آش را چطور می‌پزند و آنان گفتند: همین که حاجتت برآورده شد، می‌روی از هفت زن فاطمه نام، مقداری آرد و حبوبات برای آش گدایی می‌کنی و با آن آش میپزی و بین زنان محله تقسیم می‌کنی. سپس طرز پختن آش را به او یاد دادند و ناگهان از نظر ناپدید شدند.

 

دختر بسیار خوشحال شد و پیش خود نذر کرد که اگر از این جنگل نجات پیدا کند و از دست زن پدر خلاص شود و به زندگانی راحتی برسد، یک سفره بی‌بی سه شنبه بیندازد.
هنوز دختر در این خیالات بود که ناگهان دید سه سوار از دور پیدا شدند و به سوی او آمدند. این سوارها پسر پادشاه مملکت،پسر وزیر و پسر قاضی بودند. همین که چشم پسر پادشاه به دختر افتاد یک دل نه صد دل عاشق او شد. جلو آمد و به او گفت: ای دختر ما از راه دور آمده ایم و تشنه‌ایم کمی آب داری به ما بدهی؟ دختر کاسه ای آب به او داد. چنین شد که پسر پادشاه از دختر خواست همراهشان برود و دختر را بر اسبش سوار کرده با خود به قصر برد.

 

بعد از چند روز هم دختر را به عقد خود در آورد و به این ترتیب دختر به خوشبختی رسید.
روزی دختر به یادش آمد که نذری کرده است، پس تصمیم گرفت هر چه زودتر نذر خود را ادا کند. ولی چون عروس پادشاه بود و نمیتوانست به گدایی برود به ناچار روی هفت طاقچه از طاقچه‌های قصر مقداری از انواع حبوبات را گذاشت و چادر به سر کرده و از هر طاقچه مقداری حبوبات گدایی می‌کرد که ناگهان زن پادشاه او را دید و هراسان به پسرش خبر داد و گفت پسر جان اگر می‌خواهی شیرم را حلالت کنم این دختر گداصفت را بیرون بینداز. ببین چقدر پست است که هنوز نتوانسته عادت گدایی کردن را فراموش کند.

 

پسر پادشاه با عصبانیت نزد دختر رفت تا موضوع را بررسی کند. وقتی وارد دید دختر دیگی روی اجاق گذاشته و مشغول پختن آش است.از بس عصبانی بود لگد محکمی به دیگ زد و آش‌ها را روی زمین ریخت. دختر به گریه افتاد و او را نفرین کرد.

 

روز بعد پسر پادشاه با پسر وزیر و پسر قاضی به شکار رفتند. یکدفعه پسر پادشاه آن دو را گم کرد و تنها ماند. هر چه جستجو کرد آن‌ها را نیافت. ناچار تنها به طرف قصر برگشت. در میان راه همینطور که به فکر فرو رفته بود، ناگهان صدایی از پشت سر خود شنید. سر برگرداند، کسی نبود. اول ترسید، سپس با خود فکر کرد اشتباه کرده است. اما چند قدم دیگر که رفت باز همان صدا به گوشش رسید. دوباره سر برگرداند، باز هم کسی نبود. در این موقع چشمش به ترک اسبش افتاد و دید سر بریده پسران وزیر و قاضی به دو طرف ترک اسبش بسته شده است. وحشتزده بر اسب هی زد و با سرعت به طرف شهر رفت. همه فکر کردند که او آن‌ها را کشته و بنابر این پادشاه دستور داد او را به زندان بیاندازند.

 

چند روز بعد، زن پادشاه که می‌خواست به دیدار فرزندش برود، دختر به او گفت به پسرت بگو اگرآن روز به دیگ آش من لگد نمیزدی به این مصیبت گرفتار نمیشدی. حالا هم اگر میخواهی رهایی بیابی عقیده پیدا کن و نذر کن که بعد از نجات از زندان آش بپزی . یقین بدان که از زندان خلاص می‌شوی.

 

پسر پادشاه وقتی این حرف ها را شنید و فهمید که به خاطر نفرین دختر گرفتار شده، به مادرش دستور داد که فورا برود و دیگ آش را بار بگذارد. هنوز آش حاضر نشده بود که خبر دادند پسران وزیر و قاضی پیدا شده اند. همه خوشحال شده و  به شادی پرداختند و پسر پادشاه هم از زندان آزاد شد و با خود عهد کرد که بعد از آن به سفره بی‌بی سه شنبه اعتقاد داشته باشد.

 

در مورد این سفره قصه دیگری نیز در منطقه رواج دارد که به شرح زیر می‌باشد؛
در گذشته‌های دور روزی پسر پادشاه برای شکار به کوه می‌رود. در آنجا دختری را می بیند و او را با خود به خانه آورده و در زیر زمین زندانی می‌کند. دختر که گرسنه بوده در آنجا مقداری آرد پیدا کرده و مشغول تهیه حلوا می‌شود که پسر پادشاه سر می‌رسد و با لگد ظرف محتوی حلوا را به گوشه‌ای پرت می‌کند. مقداری از حلوا روی لباس پسر می ریزد. دختر بسیار دلشکسته و غمگین شده و پسر پادشاه به دربار می‌رود. از قضا در آن روز فردی در دربار به قتل می‌رسد و همه به دنبال قاتل او می گردند. آن تکه حلوایی که روی لباس پسر ریخته بود تبدیل به قطره خون شده بود و همه فکر می‌کنند پسر قاتل است و او را به زندان می‌اندازند. پسر در زندان به فکر فرو رفته و به یاد ظلمی که به دختر روا داشته می‌افتد. برای او پیغام می‌فرستد که ای دختر از همان نذری که برای خود کردی برای من هم انجام بده که من از کارم پشیمانم. دختر سه تا بی‌بی سه شنبه نذر پسر می‌کند و او بلافاصله آزاد می‌گردد.

 

وسایل مورد استفاده این سفره عبارتند از:
سفره‌ای پاکیزه و معمولا سفید رنگ، آرد، شکر یا خاکه قند، نمک، آب و بید مشک، نان و پنیر و سبزی، حبوبات، قرآن، جانماز و مهر و تسبیح، آینه، شمع.

 

مهم‌ترین شاخصه این سفره قصه آن است که در موقع انداختن سفره و انجام مراسم نذر باید توسط یک‌نفر نقل شود. این قصه ریشه در باورهای مردم داشته و بر اساس آن نذر این سفره برای رهایی زندانیان از بند بسیار کارساز خواهد بود.  اهمیت آن به حدی است که بیشتر زمان مراسم سفره به آن اختصاص می‌یابد. و نیز این سفره به سبب سادگی و قابلیت انجام در همه اماکن در میان عامه زنان از رواج زیادی برخوردار بوده است.

  

ادامه مطلب ...

دغدغه شهرت طلبی !!


در سالهای خیلی دور که رفتن به کوه نه تنها ورزش محسوب نمی شد بلکه بنوعی ایراد تلقی می شد ( بر اساس اسناد معتبر!! ) یک عده از جوان های محله ( که غالبا هم در داشتن روحیه چپی مشترک بودند !! ) هر از گاهی به ارتفاعات بالای شهر می رفتند 
  
این رفتارها و رفتن ها ادامه داشت و کم کم دامنه کوهروی ها به خارج از شهر و کوههای اطراف کشیده می شد ، با گسترش دامنه حرکت ،  مشکلات جدیدی هم افزوده می شد ، یکی از این موارد ایاب و ذهاب جمع بود ، برخی می توانستند دورهمی و با استفاده از وسایل نقلیه آن روزگار برخی جاها را بروند ولی برخی این امکان را هم داشتند و برای همین پیشرو ها تصمیم گرفتند تا پای برخی متمولین را به جمع بکشند تا زیر سایه آنها از برخی امکانات آنها استفاده بکنند ، کسانی که می آمدند خودشان هم می دانستند که جایگاه شان چیست و ارزش شان به سایه شان است و برای همین در یک تعامل جانانه یکی به شهرت طلبی اش می رسید و یک عده ای از قِبَلِ حضور او به امکاناتی ...

سالهای سال این رفتن ها و دورهم بودن ها سپری می شد و کم کم همه برای خودشان سَر می شدند ، خاطرات زیاد می شد و جبهه بندی های فکری هم که همیشه وجود داشت ، برخی که زیادی تفکرات چپی داشتند می شدند سیاثی !! ( عده ای از آنها بعدا مقیم خارج شدند !! ) برخی نیز که تمایلات مذهبی داشتند یک لنگه ی دیگر جمع را تشکیل می دادند و خلاصه اینکه جریان کوه و دورهم بودن با تق و لق هایی که داشت پیش می رفت !!

بعد از انقلاب که کوهستان مقر چپی ها شناخته شد و هر از گاهی بگیر و ببندهایی در کوه صورت گرفته و آشیانه های کوهنوردان سرشان خراب می شد ، کوهنوردی بیشتر جنبه ی ورزشی پیدا کرد و تمایلات بیشتری برای تشکیل گروه نشان داده می شد ، غالبا هم بخاطر در سایه توجهات تربیت بدنی بودن لحاظ می شد و افراد همان چپ فکرهایی بودند که بودند !! برای همین پیشنهادی برای ثبت یک گروه کوهنوردی صورت گرفت ، البته قبلا گروه هایی هم ثبت شده بودند ؛ ولی این جمع قاراشمیش داستانش فرق می کرد ...

طی نشست های سرپایی که صورت گرفته بود ، برخی که سابقه ی اجتماعی خوبی نداشتند برای اینکه هم متمول ها را از دست ندهند و هم اینکه آبرویی بهم برسانند عده ای را بعنوان هیئت موسس انتخاب کرده و طبق معمول یکی را بخاطر کِبَر سن بعنوان رئیس معرفی کردند !!!

از اینجا به بعد درخت جاه طلبی و شهرت طلبی که هر سال یک سانتیمتر رشد می کرد بناگاه برای خود درخت تنومندی شد ؛ جسته و گریخته مردم در دور از انظار برای خودشان می بریدند و می دوختند ، هرکس در جمع خودش داستان هایی می ساخت و قدم هایی که برای گروه برداشته بود را می شمرد ولی به یک چیز اذعان داشتند و آن قطب اصلی این گروه که فردی بود بنام اسد بابایی که کوهنوردان او را بابا صدا می کردند و دارای روابط عمومی بسیار بالایی بود و همه را بنوعی زیر پر و بال گرفته بود !! این داستان جسته و گریخته ادامه یافت تا اینکه اسد بابایی حوالی سال 72 فوت کرد ...

بعد از این سال حجاب حیا برداشته شد و هیچکس در نامردی کم نگذاشت !! همه ادعایی برای لاف زدن و منم منم گفتن پیدا کرده بود ، البته هیچکس هم دروغ نمی گفتند و حضور کمرنگ یا پررنگشان غیرقابل انکار بود !! بهرحال سالها یک حرکتی شروع و ادامه یافته بود و حالا از ثمره ی نام آن هر کس برای خودش سهمی می خواست ... کم کم پای کسانی هم به جریان باز شد که نه حضور پررنگ که کمرنگ هم نداشتند ولی دوست داشتند زیر این نام بزرگ خودی نشان بدهند ، و کوچکی شان را با آن ترمیم کنند ، برای همین بدنه اصلی گروه جدا شد و بدون درگیری و خونریزی گروه را به نورسیده ها تحویل داد که در راس خود مسن ترین ادعا را بهمراه داشت !!

سالهای بعد همان جوان ها دوباره شورش کرده و سرگروه خود را کنار گذاشتند و خود را صاحب گروه دانستند ، ولی بعدها طی شکوائیه هایی گروه به سرگروه عودت داده شد و جوان ها که از گروه فقط نامش را می خواستند عنوان باشگاه را با همان نام برای خود برگزدیدند !!

خلاصه اینکه ، از یک گروه انشعاباتی بوجود آمد ، نام گروه آلپ به همه جا کشیده شد ... دفتر خدمات جهانگردی آلپ تور ... گروه کوهنوردی و اسکی آلپ تبریز ... باشگاه کوهنوردی و اسکی آلپ تبریز ... و کسانی که نام خاصی ندارند ولی بین کسانیکه می دانند ، بچه های آلپ نامیده می شوند !!

===

جمعه ، این طرف کوه ، گروه آلپ برای خودش همایش 55سالگی برگزار کرده بود ، عده ای هم که بنابر دعوت آمده بودند و دورهم بودن و دیدار دوستان قدیمی را بهانه کرده بودند ، برخی هم بودند تا در صمن بیان خاطرات بگویند که ما خودمان هم بودیم و برخی ها هم آمده بودند تا بعضی ها زیاده روی نکنند !! یک عده هم آمده بودند تا پیاده روی بکنند !!

مرا هم برده بودند تا خاری در چشم دشمنان باشم و مایه دلخوشی دوستان ، بهرحال من جوانترین پیشکسوت محسوب می شوم ، البته خودم خودم را معرفی کرده ام و به کسی هم ربطی ندارد !!! خیلی ها هم که مظلوم تشریف دارند مرا قبول می کنند ، چون نیش زبان من کوچک و بزرگ نمی شناسد و چشم بسته دامنگیر می شود !! صبحانه را هم نخوردم و گفتم : " نمی دانم از چه پولی تهیه شده است و نمی خورم !! "

من هم محله ای آلپی ها محسوب می شوم و هیچ نسبتی با گروه ندارم و روز جمعه بعنوان مهمان مدعو از هلال احمر حضور داشتم !! یکبار در دعوای خانواده گی آلپی ها یکی از من پرسیده بود : " تو چرا قاطی دعوا شده ای !؟ " جواب داده بودم : " من موسس جمعیت دفاع از ارزش های دوه چی (!!) هستم ، نسبتی با آلپ ندارم ولی جزو داشته های محله مان است و باید دفاع بکنم !!! " یکی از دلایل پیشکسوت شدن من تاسیس همین جمعیت است که حضوری شفاهی دارد !!

===

طرف دیگر کوه ، باشگاه کوهنوردی و اسکی آلپ به همراهی هیئت کوهنوردی در حال برگزاری مسابقه دوی کوهستان بودند ، البته عده ای از دو جانبه ها صبحانه را با این گروه خورده بودند و برای اختتامیه در محل خط پایان بودند !! ورود من به صحنه برای خیلی ها خوشآیند نبود ، شاید هم مرا برای دهن کجی برده بودند توی این جمع ها !!! من اگر همه ی آلپی ها جایی باشند نه تنها به حساب نمی آیم بلکه همان مهمان بچه محله ای هستم ، ولی در میان هر یک از شاخه ها که حضور داشته باشم ، مزه ی فحش می دهم ...

+++

آدمهای جاه طلب از چند چیز خوششان نمی آید و یکی از آنها گذشته شان است !! خیلی ها حاضرند مبالغ هنگفتی بدهند تا برایشان شناسنامه جدید بدهند و بیست سی سالی سن شان را زیاد بنویسند تا با ادعاهایشان همخوانی داشته باشد !! بعضی ها سابقه شان را آنقدر عقب می برند که دیوار به دیوار دوران قنداق بندی شان می شود ولی می بینند بازهم کم است !!! و دردناک ترین دقیقه ی عمرشان تحمل کسی است که می دانند که او می داند اینها چیزی جز لاف و دروغ نیستند !! و برای همین همیشه دنبال جمعیت هایی می گردند که کسی آنها را جز از طریق حرفشان نشناسد تا بتوانند گذران زندگی بکنند ...

+++

نوشته اند قابیل بعد از کشتن هابیل به یک مشکل اساسی برخورده بود و عذابش این بود که همیشه یک جفت چشم را می دید که او را نگاه می کرد ؛ از دست این چشم هایی که او را می دیدند دیوانه شده و سر به کوه و بیابان گذاشت و باقی عمرش را به جنون گذراند !!!

برای برخی ها من حکم یک جفت چشم را دارم که زل می زنم تا از دست خودشان فرار بکنند و آب خوششان حرام بشود !!

بعضی ها دوست دارند به دروغ نشان بدهند که چیزهای زیادی دارند ، درحالیکه نمی دانند همان چیزهایی که دارند خودش خیلی زیاد است !! 
ادامه مطلب ...

خود اسکنی ...


در سال جدید استارت با استراحت مکفی و خوردن کمی بیش از مکفی بود و بهمین دلیل با خوب شدن هوا و سبکتر شدن لباس ها ناگهان متوجه عمق فاجعه شدم ...
 
 متوسط 92 کیلو به متوسط 95 افزایش یافته بود و یکی از دغدغه های خاموش دوباره سربرآورده بود ...

یکی از کارهایی که در چندین سال گذشته نتوانسته بودم به آن بپردازم ، قضیه کنترل کالری بود ... داستان نخوردن شام هیچگاه عملی نشد و گاهی اوقات به دو وعده در شب هم رسید !! با شروع کار و اتمام تعطیلات هماهنگ کردن اوقات خواب و بیداری هم به دغدغه ی قبلی اضافه شده بود ... دیشب ساعت 10 خوابیدم و امروز ساعت 5 بیدار شدم تا جایی برای حرف و حدیث بی خوابی و کم خوابی نمانده باشد !!

دیشب یک خواب خیلی سنگین می دیدم ؛ از آنهایی که در کتاب پنجم می تواند فصلی را به خود اختصاص بدهد ... خواب سنگین و نامیزان بهمین راحتی بدست نمی آید و باید مقدماتش را فراهم کرد و پرخوری شبانه یکی از این مقدمات به حساب می آید ؛ یک دلیل عدم کنترل کالری همین جرقه های بزرگ است که در خواب زده می شود ، آنهم از نوع سنگین آن ...

دیشب در خواب یک جورایی که شبیه اسکن امروزی باشد در حال اسکن شدن بودم و مثل اینکه عکس را داده باشند دست یک ناشی تا در فوتوشاپ با آن ور برود (!!) با انواعی از فیلترها تصویر برداری می شدم و چند نفری هم با صداهای عجیب و غریب در حال بررسی و بحث بودند و یکی هم مثل بازرسی که به ژان والژان گیر داده بود هی عملیات را رد می کرد و دوباره از اول .... ، حوالی ساعت 1 بود که بیدار شدم و مجبور شدم برای کاهش تپش و خنک کاری بدنم ، بروم و دو لیوان آب از یخچال نوش جان نمایم ...

تا یادم نرفته بنویسم که دیروز طبق آماری که داشتم ، صبح تا زمان خواب ، حدود 15 لیوان چایی خورده بودم ... البته اوضاع غذا خوردن هم بهتر شده است ، بجای دو وعده خوردن نصف وعده ی ناهارم را گربه ها می خورند !!!

کلید اول چرخید ...

من اهل تلویزیون نیستم ، اخبار جهان را هم بصورت تیتروار ، وقتی ویندوزم بالا می آید در قسمت نیوز می خوانم ؛ البته با یک سواد پائین و زحمت نمی کشم تا ببینم اصل داستان چیه !؟ خبرهای داخلی هر چی باشند صبح فردای آن روز روی میز صبحانه هستند و اخبار خارجکی هم تا یکی دو هفته ی دیگر می رسند !!!
 
 از قرار شنیده ها اختلال در شبکه کارتهای سوخت بی دلیل نبوده و ماجرایی داشت ؛ امروز خبر آوردند که افزایش قیمت در پمپ های بنزین " کلید " خورد !! سهمیه هم ملغی شده و همه می توانند بدون دغدغه بنزین بزنند ... یادم می آید یکی از نتایج مثبت سهمیه بندی کردن بنزین ، جلوگیری از خروج آن از طریق مرزها بود !! و همین کمی کنترل کردن تاثیر زیادی در کاهش مصرف گذاشته بود ، ولی چه می شود کرد دولت جدید است و طرح های جدید ؛ بقول خودمان " تازا سلمانی گلیب ، کاکلی یاننان قویوری !! " ( آرایشگر جدید آمده است و مدل جدید آورده است !! )
از قرار شنیده ها جناب ابوترابی هم فرموده است که دست دولت را در افزایش قیمت بنزین باز گذاشته اند تا کم و کسر دخل و خرج کشورداری را از آنجا تامین نمایند !! من که ماشین ندارم و تنها در افزایش های سرسام آور بعدی با ملت شریک خواهم بود ولی یک سوال درگوشی با آقای ابوترابی داشتم و آن اینکه مجلس در اینهمه بی قانونی عمل کردن ها ، دست چه کسی را توانسته است ببندد که دست دولت هم یکی از آنها باشد !!
===
یک همکاری داریم که خیلی جوشی و انفجاری است ، بین عصبانیت و فحاشی تا آشتی کردن و عذرخواهی اش چند دقیقه بیشتر نمی کشد !! رفتارهای عجولانه اش هم جوری هست که زود توی چشم می زند ، اگر حرف خاصی روی میز صحبت نباشد به او گیر می دهیم و اوقات مان را فارغ می کنیم ...

امروز گیر داده بودم که " بشکند پایت که از وقتی وارد کارگاه ما شده ای هر چی برکت بود را با خود برده ای ، آمدی و شیفت بندی را برداشتند و همه یک شیفته شدیم ( حالا راحتی اش به کنار ، حق شیفت مان پرید ) !!  ماشین خریدی و بنزین را دولت تدبیر کرد و تثبیت کرد در قیمت هزار تومان !! یک بار ماشین آوردی کارخانه و روز بعدش چند تا همکاری که عصر ها در آوردن همکارهای برخی مسیرها به کارخانه با حمل و نقل همکاری داشتند را ممنوع السرویس کردند و ... "
===
یک همکاری داریم که اسم اش با ماست و غالبا خودش با ما نیست ، دائما بصورت مامور و یا با مرخصی بدون حقوق در جاهای دیگر مشغول است ... بدلیل اینکه چند نفری بازنشسته شده اند و برخی واحدها کمبود شدید نفر دارد ، از او بعنوان یک سایه استفاده کرده اند تا اتاق خالی نباشد !!! هرچند بقول شاعر " تهی پای رفتن به از کفش تنگ !! "

دیروز مرا دید و گفت : " سید از جدت برای کار من فرجی بطلب !! " گفتم : " حالا فکر کن انتهای همین راهرو جدم را دیدم و خواستم خواسته ات را از او بطلبم ، کدام صفت ات را برای باز کردن سخن مطرح بکنم !؟! " چیزی نگفت و رفت ؛ به یکی از همکارها تعریف کردم و گفت : " بنده خدا را که کلا ضایع کرده ای !؟ " گفتم : " بعضی ها هستند که به خانه بخت نیامده طرف را بدبخت می کنند و مهریه را می گذارند برای اجرا ء !! این همکار از آن دسته محسوب می شود ، در طول بیست سال گذشته یک قدم برای کارخانه برنداشته است ولی انتظار گشایش در کارش را دارد !!! " 
امروز همان همکار مرا دیده و گفت : " آقا تو از پای من نکش ، دستگیریت را نخواستم !! " نرسیدم بپرسم چه بلایی سرش آمده که به این بصیرت رسیده است !!!!
 

کادوی یک سالگی ...

دیشب برای تولد دعوت بودم و برای همین حوالی ظهر رفتم کارگاه دوستم ، هم در کارگاه بودم و هم ناهار را مهمان شدم و هم اینکه هوس کردم طرحی برای هدیه تولد پیاده کنم و با همکاری دوستم یک چیزی درآوردیم ...
 
 یک چیز متفاوت شد ، اول بنظرم می آمد بجای ساعت چیز دیگری بگذارم ولی بعد همان طرح اول را پیاده کردم که بعدا اگر یادم افتاد فکر نکنم اگر می شد چی می شد !!!!

حدود 6 - 7 ساعتی آنجا بودم ، یک سفارشی هم از طریق یکی از همکارهایم داشتم که فرصتی شد و آن را هم انجام دادم ، تجربه که بالا می رود آدم ناخودآگاه تبدیل به موهبتی برای دیگران می شود !!!

عصر باتفاق یکی از دوستان راهی مهمانی شدیم ، البته سر راهمان سری به یک مجتمع بزرگ تجاری هم زدیم و چند فروشگاه را گز کردیم !! دنبال چیز خاصی نبودم ولی اگر چشمم چیزی را می گرفت مطمئنا نه نمی گفتم ، یک جورایی روی مود خرید هم بودم !!

در ادامه مسیر به یک سه راهی  رسیدیم و من گفتم از سمت چپ برود ولی دوستم نظرش این بود که راه سمت راستی درست است ؛ هنوز جوان است و نمی داند هر راستی درست نیست ، حرف هم باید راست و حسینی باشد که درست باشد !!! خلاصه اینکه راهمان دورتر شد و چقدر باحوصله به شماتت های پدرانه ی من گوش می داد ...

توی مهمانی زیاد نبودیم ولی خوب بودیم ، هم خوردیم و هم زدیم !! برنامه ی ددر نیمه ی خرداد را هم فی المجلس اوکی کردیم و یهویی نیمه شب شد ...