بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks
بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks

سایت جناب عزرائیل !!


 
در کامنتدانی یکی از دوستان زحمت کشیده و آدرس وبسایت جناب عزرائیل را برایم گذاشته بودند با این توصیه که بروید نام و سال تولدتان را وارد کنید و زمان مرگ و چگونگی اش را دریافت بکنید !!
 
 
برای خود من چگونگی مرگ از زمان مرگ مهمتر بود !!
 
پ ن : ماکیاولی گفته بود : " دشمنانت را بکش ، اگر توانستی دوستانت را هم !! "

حواس جمع و پرت !!!

حواس جمع و پرت !!!
ممکن است آدم کاری بکند که در محله یا شهر یا دنیا مثل توپ صدا بکند !! کار غیرممکنی نیست که هر کس نتواند ، لازم هم نیست حتما کار خوبی باشد !! کارهای خوب عموما بی صدا هستند و تا صدایش به گوش اولین آشنا برسد سالها طول می کشد !!! همین کشیدن اسلحه و کشتن چند کودک در آنسوی ینگه دنیا در کسری از ثانیه در همه ی رسانه های خبری پخش شد !!!
ممکن است یک کار باعث ایجاد حسادت در عده ای شود ، یا تشویق و تقدیر عده ای را برانگیزاند ، ممکن است بصورت خزنده ای بارمنفی بسیار بزرگی در زیر پوشش حرکت مثبت با خود داشته باشد و ...
ولی کاری ارزشمند است که بتواند دلت را بلرزاند !!
===
دیروز دعوت شده بودم برای کمی حرف زدن در مورد فروش نرم افزار گردشگری ... نرم افزار را داده اند برای بررسی و قرار بود تا 5 روز جواب بدهند و حالا یک ماه از آن 5 روز گذشته است !! حالا با واسطه جلو آمده اند تا ببینند چگونه می توانند در مورد آن با من معامله بکنند !! طبق معمول یک کامیون هندوانه دادند زیر بغلم تا ببینند مزه ی دهانم کی جمع می شود !! بعد رفتیم روی مباحث انواع ارائه !!
- : " انحصاری اش را چند می گویی !؟ اختیاری اش را چند !!؟ "
- : " اختیاری را با این شرایط ( ... ؟؟ ) واگذار می کنم و بستگی دارد به قیمت تمام شده تکثیر و لیبل روی  سی دی و باید قیمت بکنم و ... واما انحصاری اش کار می برد و باید فکر بکنم !! "
- : " بخواهی فکر بکنی وسوسه نمی گذارد تصمیم بگیری ، راحت باش و تصمیم بگیر !! "
- : " من حواسم است که چه چیزی در دستم هست !! شما هم از دور می دانید این چیست !! کار شاقی نیست ولی چون من اول این کار را کرده ام کار خاصی است !!!! چیزی را به ارزش اش نمی فروشند ، به قیمت اش می فروشند !! قیمت را نیاز خریدار تعیین می کند و نیاز مالی فروشنده !! من نیازی به پول این اثر ندارم ، ولی دوست هم ندارم انحصاری بدهم برود در بایگانی خاک بخورد و از من تمام بشود !! "
- : " بهرحال کار سختی نیست و باید شما یک قیمت بگوئید ... البته من خودم به ارزش این کار واقفم !! "
- : " وقتی خواهرت ازدواج می کرد ، چقدر ته دلت ناراحت بودی !؟ نمی خواهد بگویی ناراحت نبودم چون بهرحال بجز شرایط خاص (که آدم خودش در متن قضیه باشد !!) این مورد شامل همه می شود !! "
- : " من از دامادمان در ههان نگاه اول خوشم نیامد ، هر چند خواهرم خیلی راضی نشان می دهد ولی هنوز هم برای من همان غریبه است و ... !! "
- : " حالا که چند سالی است پدرت مرده است ، اگر مادرت بخواهد ازدواج مجدد بکند ، چی !؟ البته چیز غیرممکنی نیست !! "
- : " من اصلا دوست ندارم فکرش را هم بکنم !! حالا منظور ... !؟ "
- : " واگذاری اختیاری این نرم افزار برای من حکم ازدواج مجدد مادرم را دارد ، فروش انحصاری اش حکم به بردگی فروختن اش را !! حالا دوست داری زود تصمیم بگیرم تا فرصتی برای فکر می دهی !؟!؟ "
رفت تا یک ماه روی این قضیه فکر بکند !!!
===
یک لیوان چایی آوردم و گذاشتم تا سرد شد تا چند فقره دارو بخورم ، چایی را خوردم و داروها روی میزم ماندند !! رفتم یک چایی دیگر آوردم و همان کار دوباره تکرار شد !! حالا رفتم یک لیوان آب آوردم و داروهایم را خوردم !!!! دو ساعت تلف کردم پای حواس پرتی ام !!

شبی که گذشت ...


تقریبا از وقتی که از کوه پائین آمدم سرفه داشتم و هی شدیدتر می شد ...و بالاخره بقدری شدید شد که احساس کردم بهتر است بروم کلینیک سر کوچه تا دوا و درمانی کرده باشم ، حوالی ساعت 12.30 بود که از خانه زدم بیرون
 
 فاصله ی خانه ی ما تا کلینیک دویست متر بیشتر نیست ولی این دویست متر باندازه ی دو فرسخ شده بود ، سعی من برای تند رفتن جواب نمی داد و با کوتاهترین گام ها یممکن خودم را به کلینیک رساندم ، شماره گرفته و رفتم پیش دکتر ، فشارم را گرفت و گلویم را دید زد و برایم دارو نوشت ، البته  در این زمینه به دکتر کمک می کنم و راهنمایی می کنم که آمپول بنویسد، زیاد اهل قرص و کپسول نیستم ، آنهم بخاطر رعایت زمان های استفاده !!

داروخانه کلینیک شبها تعطیل بود و مجبور شدم بروم خیابان بالاتر که یک داروخانه ی شبانه روزی وجود داشت ، فقط می دانم خیلی طول کشید تا به آنجا برسم ، ماشین هم نبود و وسط راه به سرم زده بود زنگ بزنم آژانس بیاید ، داروها را گرفتم و به داروخانه چی گفتم : " یک ورق کلداستاپ هم بدهد  " برایم یک ورق آدالت کلد آورد ، یادآور شدم که کلداستاپ می خواستم ، نگاهی به من کرده و گفت فرقی باهم ندارند ... سرم را تکان دادم و گفتم : " چی می شود گفت ، تو هم ازما هستی دیگر !؟ زورت می آیدبگویی ندارم و آن وقت داری مثلا کارشناسی می کنی ... " درست است که 15هزار از من گرفت ولی باندازه ی 150 هزار حرصش دادم !!

دوباره همان مسیر را پیاده برگشتم ، آنهم با سرعت حلزونی !! دوباره وارد کلینیک شده و دادم آمپول ها را زدند ، دکتر هم بیکار بود و آمده بود بیرون از مطب کنار جوانی که شماره می داد از توافق هسته ای حرف می زد ، البته دکتر بیچاره گوش می داد و آن جوان توضیح می داد، آمپول را زدم و دوست داشتم همانجا روی همان تخت کمی می خوابیدم ... دوباره راه افتادم تا خانه ، وسط راه کمی نشستم ، پاهایم دیگر نای راه رفتن نداشتند ، احساس کمی تب و لرز هم داشتم ... خلاصه اینکه خودم را به خانه رساندم و دو تا از قرص ها را هم بالا انداختم و رفتم که بخوابم ؛ ساعت حوالی 2 شده بود !!

نیم ساعت بعد تب و لرز شروع شد و رفتم روی فاز عالم هپروت ... من بندرت سرما می خورم و چون زیاد مقاومت میکنم و البته همراه با ناپرهیزی ، یک شب سخت باید سپری بکنم که اتفاقا افتاده بود برای دیشب ! تا حوالی ساعت 5 این وضعیت ادامه داشت و بعد خوابیدم البته تا خرخره در عرق بودم و خیلی هم خوشم می آمد، شاید بدلیل تب و لرز بود که چنین شرایطی داشتم ، بعلت عرق بیش از حد دو تا بالش عوض کرده بودم !! برای اینکه سر کار نمی توانستم بروم باید به چند نفر اس ام اس می زدم ، تقریبا نوشتن هر اس ام اس بیشتر از بیست دقیقه طول می کشید ، کمی را مینوشتم و بعد خوابم می گرفت و بیدار شده بقیه را می نوشتم و دوباره یک چرت و بعداز تصحیح می فرستادم !! دو سه ساعتی خوابیدم و اوضاعم کمی روبراه شده بود ...

گزینه های آخر سال ...


 بحث امروز ما سر این بود که تعطیلات را کجا برویم ... آرزوهای نامتناسب با واقعیات روزمره چیزی ست که مردم شدیدا با آن درگیر هستند و البته که هر کسی در این میان می تواند مقصر باشد جز خود مردم ...
 
یکی از همکاران داشت تعریف می کرد که اگر پول داشتم می رفتم فلان جا و ... گفتم : " اگر پول داشتی و از من می پرسیدی تعطیلات را کجا بروی ، من پیشنهاد می دادم وقتی از اول سال تا آخر سال صبح تا شب در کارخانه بوده ای !! ( آنهم صرفا به بهانه تامین آینده فرزندان !! ) از این فرصت استفاده کن و توی خانه پیش زن و بچه ات بمان و ببین می توانی با نزدیک ترین اعضای زندگی ات خوش بگذرانی !! ولی چون نه تنها بلد نیستی ، بلکه بدنت هم کشش اینهمه خوش گذشتن را ندارد هر روز دست آنها را بگیر و پیاده یا با تاکسی به یکی از محل های تاریخی و یا جاهایی که خودت هم ندیده ای برو ... هم اطلاعاتت از شهری که در آن زندگی می کنی بالا می رود و هم از زیر چتر " مرغ همسایه غاز است !! " بیرون می آیی و هم اینکه وقتی چیزی از تو در مورد شهری که در آن هستی پرسیدند با خیال راحت آدرس و اطلاعات بده ... "

مشکل امروز مردم ما این است که فکر می کنند اگر جای دور بروند خوش می گذرد ولی واقعیت این است که آنها بنوعی در حال فرار هستند و زمان هایی که در اختیار دارند را بنوعی پر می کنند تا مبادا با خالی ماندن آن زمان ، فرصت چالشی پیش بیاید !!

از من پرسیدند : "  کجا خواهم رفت !؟ " جواب دادم : " بعنوان میزبان اگر باشم مطمئنم گزینه ی روی میز من ماندن د رخانه است و استراحت و کارهایی که برای انجام آنها وقت نداشته ام !! ولی اگر به عنوان میهمان باشم دوستان چند تا برنامه دارند و اگر از تنش های موجود بتوانم حذر بکنم !! شاید چند روزی به ددر بروم !! حالا کجا بودنش اصلا برایم مهم نیست ولی دوست ندارم به جاهایی که بصورت روتین در برنامه ی مردم قرار دارد بروم و از ازدحامی که با درنظر گرفتن عدم رعایت همدیگر و بی نظمی های اخلاقی و اجتماعی که اساس این نوع مسافرت ها هستند و مستقیما آرامش را هدف می گیرند ، دور باشم ... "

دقت کرده اید ادبیات اوبامایی چقدر جا افتاده شده است ، چند وقت پیش هم یک نفر رفته بود روی منبر و چند بار عبارت گزینه های روز میز را بکار برد ، موقع صبحانه هم گزینه های روی میزمان چند رقم بودند و خلاصه اینکه وقتی این عبارت را بکار می بریم انگار صحن کنکره ایستاده ایم !!

===

دیشب از کارخانه رفتم کارگاه دوستم و تا نیمه شب آنجا بودم ، خوشتر از کاری که کردیم یافتن یک راه حل برای مشکلی بود که با فونت ها داشتیم و کلی از ما زمان می گرفت و بصورت نیمه تصادفی و جمع بندی چند حدس ضعیف بدست آمد و حداقل دو ساعتی کار ما را پیش انداخت ...

دوستم می پرسید که تعطیلات را کجا برویم ، به او هم گفتم که کار را تعطیل کن و بیاییم اینجا و صرفا به دلخوشی های خودمان برسیم و طرح هایی که هیچگاه برایشان وقت نداریم را عملی بکنیم !!!

فوتورافچی هم انگار اسب تصمیم اش را زین کرده است تا بزند به قلب خاکریز شمال ... !!

به یکی هم پیشنهاد داده ام اردو را در اراک بزنیم و هر از گاهی به کاشان و اصفهان و شهرهای اطرافش شبیخون بزنیم و برگردیم همانجا بمانیم !! 
ادامه مطلب ...

نگاهی نو ...

امروز بحثی پیش آمد ، موافق میل و تجربه ی من !! چنان آرام از میان غرور و فروتنی رد شدم که انگار درکارتون " سفر به اعماق زمین " در مبارزه بین دو دایناسور از کنار آنها رد شده باشم !!! تجربه ی تازه ای نبود ولی این بار هر دو را بوضوح زیر نظر گرفته بودم !!