بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks
بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks

یک لحظه زیر پل ...


 دیروز موقع بازگشت از کارخانه تقریبا تمام مسیر را خوابیده بودم ، نمی شد گفت چرت ، چون اساسی بود !! بعد که به خانه رسیدم در کمتر از نیم ساعت دو قرار و نصفی را گذاشته بودم و یک قرار هم بیقرار مانده بود !!
 
کمی سرم را در نت گرم کردم و این را هم بگویم که در سال جدید سرگرمی ام در نت زیاد شده است و قبل از سر سوزی باید چاره ای اندیشیده و تصمیم کبرایی بگیرم و یکسری مذاکرات با خودم و کلاهم و جورابم برگزار بکنم و استفاده از اینترنت را به یک ساعت در روز کاهش بدهم !!

بعد دوستی آمد و باتفاق هم در حالیکه کلی حرف زده بودیم و کارمان را انجام داده بودیم قرار اول را تمام کرده و زیر پل (!!) از این ماشین به آن یکی ماشین منتقل شدم ... این قسمت بیشتر شبیه باندهای ایتالیایی بود ، یعنی داشتم پیاده می شدم که آن یکی ماشین نوربالا داد و رفتم سوار آن شدم !!!

یکی از دوستان که مقیم کشور بغل دست شده است آمده بود و دو سالی بود که قرارهای دیداری مان به جایی نمی رسید و طبق قرار باید امشب باتفاق می رفتیم شامی یا کافی شاپی و باهم می بودیم که آنهم به قرار دیدار بین راهی کاهش یافت و قرارمان به همان زیر پل ختم شد ...

همان جا زیر پل دیدارها تازه شد و عکس یادگاری هم گرفته شد و کلی حرف سرپایی زده شد و خلاصه اینکه این قرار زیر پلی بیشتر حال و هوای فرانسوی داشت !!

بعد از اتمام یک و نیم قرار ، باتفاق دوستم و عیالات متحده اش رفتیم کافی شاپ تایم !!! یک جای دنج و خلوت برای قرارهای شبانه از نوع باکلاس !! کمی عکس های ددر نوروزی شان را نگاه کردیم که شامل چند روز اسکی در دیزین بود و بعد هم کرمانشاه و ...

پیتزایی هم خوردیم و تا به خانه برسم دیر شده بود ، شام را هم مجبور شدم سبک بخورم (!!) یعنی کلاس گذاشتم و به ته دیگ اکتفا کردم و بعد متوجه شدم ته دیگ عالی با یک وجب روغن اندازه دو تا شام بود !!

عشق در طویله


یه روز یه خره عاشق غاز همسایه شون شد. تا آخر عمرش نتونست خودش رو راضی کنه که بره به طرف بگه چقدر دوستش داره...آخه خیلی خر بود...کدوم غازی عاشق خر می خواد؟!
 
  
صبحی که داشت می مرد کلاغه رفت خبرش رو پخش کرد. عصر همون روز گاو همسایه اومد و یه گاری پر از تخم مرغ آورد با یه پَر مرغ برای خره. روی پَر نوشته بود :
 
«  اسب عزیزم...یک عمر در عشق تو تخم گذاشتم...ای کاش غاز بودم و می توانستم از روی دیوار به سوی تو پرواز کنم....کسی که همیشه دوستت داشت؛ مرغ   »
 
خر، سر ظهر مرده بود ...

مسابقات دوی کوهستان - تبریز


امروز روز مسابقات دوی کوهستان بود ، قبلا در تبلیغات یک نوع از کفش های کوهستان عکس هایی دیده بودم و می دانستم چنین رشته ای وجود دارد ، البته هنوز در تائید سلامت این رشته و دویدن در کوه با خودم به توافق نرسیده ام ، هر چه باشد زانو دردی که گاها سراغم می آید از این ناحیه است !!

دیشب از سر اتفاق به دعوت یکی از دوستان که مسئول عملیات هلال احمر و فرمانده امداد کوهستان است مبنی بر حضور در جمعی از پیشکسوتان بمناسبت یک یادمان جواب مثبت دادم !!

حالا اینکه چی شد و چرا شد بماند برای یک پست مستقل !!
+++
بعداز خداحافظی با پیشکسوتان و راهی کردن آنها برای کمی کوهپیمای از نوع دورهمی !! ما از مسیر خاکی شمال شرق شهر وارد شرقی ترین نقطه کوهستان بالای شهر شدیم که قرار بود مسابقه از آنجا استارت بخورد !! هماهنگی های بین گروههای نجات و امدادی حاضر در طول مسیر 12 کیلومتری انجام شد و من باتفاق دوستم و یک خانم عکاس که با خودمان باید می آوردیم انتهای مسیر و یکی از دست اندرکاران با ماشین مسیر مسابقه را آمدیم ؛ بعضی جاها زیادی آفرود تشریف داشت و باندازه ی دویدن در همان مسیر کوفته مان کرد !!

مسابقه در دو مرحله برای بانوان و آقایان بود ، تیپ شرکت کنندگان آقایان نشان می داد که اهل این کار هستند و سابقه دار بودند در زمینه دو و میدانی ، نفر اول کمی بعد از ماشین ما رسید و تمام مسیر را با یک سرعت می آمد ، سرازیری و سربالایی !!!؟؟

کمی بعد استارت مسابقه در یک هوای بسیار آلوده ( گرد و خاکی !! ) و باد شدید !! شروع شد ... تقریبا در چشم اندازها چیزی دیده نمی شد و گرد و خاک غوغا می کرد ...

نفرات برتر بترتیب رسیدند و بالاخره مسابقه تمام شد ، یک ساعتی هم به تجدید دیدار و روبوسی ها و دور دیدزنی ها گذشت ( داستان دارد ...!! ) ، بعد همه جمع شدند و یک عالمه عکس گرفتند و غائله تمام شد ...

هر سه نفر از شهرستان مراغه
  خیلی ها بودند و از همه مهمتر و توی چشم تر ، حاج علی کشفیا ، جانباز همه جاش درصد ، قهرمان انواعی از رشته های پاراالمپیک ، بقول خودش حاج علی کلمن !! ، که سالها مسئول ورزش جانبازان بود و در صعود جانبازان به قله سهند که 15سال بطور مداوم انجام شد با او خاطرات زیادی داشتیم ...

آن سوی شب ...

دوست شما رفته است به کانادا ، در میان عکس هایی که برایتان می فرستد چه چیزی برایتان جالبتر خواهد بود !؟ عکس از ساختمان های بلند ، خیابان های تمیز و مرتب ، آدم هایی که شبیه خودشان هستند ، آرامش شهر ها و یا ... !؟!؟
 
 
اخیرا یکی از دوستان رفت کانادا ، از نظر زمانی چیزی حدود 12 ساعت عقب تر رفته است !! یعنی اگر اینجا 9 صبح من در حال خوردن سرشیر عسل برای صبحانه باشم او  دیشب ساعت 8/30 دارد شام می خورد !!

حالا از جمیع نظرات دیگر ؛ البته بجز چند مورد خاص !! ، چقدر جلوتر افتاده باشد را باید خودش بگوید و یا به تصویر بکشد ، گمان اولیه ی من این است وقتی آدم به جای جدیدی می رود اول از همه چیزهایی که اینجا نداشت و آنجا هست به چشمش می آیند و بتدریج می بیند که نداشته هایش نیمه ی دیگر زندگی و نیمه ی خالی لیوانش نبودند و تازه می فهمد حرکت های عرضی و طولی در روی زمین فایده ای ندارد !! یا باید راهی برای رفتن به بالا پیدا بکند و یا منتظر بماند برای رفتن به زیر زمین !!!!

دیروز ناگهان سیفون وایبر کشیده شد و یک عالمه آلارم سرازیر شد !! با خودم فکر کردم شاید بازهم یکی مرا به یکی از این جمع های عدیده ، ادیده است !! کار داشتم و بیخیال شدم و کمی بعد یک آلارم تکی آمد ، رفتم ببینم چه خبر است ، متوجه شدم که از یک شماره اجنبیایی یک عالمه پی ام وارد شده است !! و بعد فهمیدم آنچه قبلا سرازیر شده بود پی ام های دوستم از کانادا بود بهمراه یک عالمه عکس !!! و یکی از عکس ها همان عکسی بود که در بالا به آن اشاره کردم :
 
http://s4.picofile.com/file/8168371500/image_e7921a8b7b6c5ead686a998c7c2e542f5e5082ebb97931e3acea7212e7dff924_V.jpg
 
کانادا درای ، اورجینال !!

یادم می آید اولین بار که رفته بودم دماوند ، ماشین جایی نگهداشت و ما فکر کردیم بازم ایرادی پیدا کرده !! ( این جمله بنوعی سابقه ی سفر را نشان می دهد و شاید یاد ماشین مشدی ممدلی بیافتید !! ) بعد راننده مرا صدا زد و گفت : " بیا پائین یک دوغ آبغلی پای کارخانه اش بخور ببین چه طعمی دارد !!؟ " یادم می آید بهترین طعمی که از خوردن دوغ آبعلی نصیبم شده در همان جا بود !!
 

شوک عصرانه ای ...


قبلا نوشته بودم که مسابقات گل کوچک کارخانه برگزار شده است و یکی از بچه های کارگاه ما که تازه مربی شده است ، آنهم در حد لالیگا !! مثل سالهای قبل برای کارگاه ما تیم بسته است که هیچکدام از نفرات خود کارگاه نیستند ...
 
 
یک اسم و رسمی هم بهم زده که آن سرش ناپیدا !! برای خودش شده است یک " سپ گواردیولا " !! دو تا بازی دور اول را با تساوی تمام کرده و به مرحله ی دوم آمده بودیم و در مرحله ی دوم هم یک مساوی نتیجه تلاش اول تیم بود ، چند روز پیش یکی از تیم های حریف که زیادی کری می خواند با تیمی که ما با آن مساوی کرده بودیم باخته بود و در نهایت استحقاق و یک عالمه غرور (!) تمام امیدش به برد مقابل تیم کارگاه ما بود !!
 
امروز تقریبا تمام نفرات کارگاه خودمان و خیلی های دیگر برای تماشای بازی رفته بودند ، من بدلایلی سالهای قبل هم نرفته بودم و امسال هم نرفته ام !! حوالی ساعت 18 بود که تماس گرفتند و خبردار شدیم که تیم ما با دو گل عقب افتاده است و البته روی کاغذ هم نتیجه ی بهتری تصور نمی شد !! تنها 5 دقیقه از بازی مانده بود و برگشت نتیجه بیشتر یک معجزه بود ...
 
حوالی ساعت 18 دو نفر آمدند سراغ من که تیم کارگاه ما با تساوی ، حریف را حذف کرد و به چهار تیم راه یافت !! اول فکر کردم بخاطر من این حرف را می زنند و بعد سیل اس ام و اس و تلفن تبریک سرازیر شد ... در 5دقیقه ی انتهایی ناگهان ورق برگشته و با یک گل و یک پنالتی در دقایق آخر بازی نتیجه مساوی شده بود !!
  
در این میان یک عده خیلی جاخالی درآمدند ... یک عده که روی غرور حرف زده بودند از یک طرف بام افتادند و عده ای دیگر که از روی قصد و غرض کارشناسی کرده بودند از این طرف بام افتادند !!! پای سرویس کارخانه یکی از من در مورد نتیجه ی بدست آمده پرسید ، گفتم : " بهرحال خدا گفته است که در نهایت زمین برای مستضعفین است و تیم ما نه تنها در سابقه که در نتایج بدست آمده هم مستضعف تشریف دارد ... "
 
خلاصه اینکه با چهار تا تساوی رفتیم توی چهار تیم !! گفته ام اگر اول بشوند تیمی را می فرستم مشهد !! برای رسیدن به وعده ای که داده ام حداقل باید دو تا برد داشته باشند و دیگر مساوی کارساز نخواهد بود !!!