بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks
بهمن NOPO

بهمن NOPO

tanhavbiks

اینی که هست !!

اینی که هست !!


از بزرگی پرسیدند : " دلیل اینکه شعرای قدیم از بین رفتند چی بود !؟ "

گفت : " برای اینکه احمقی پیدا نشد که به تملق شان دل خوش کرده به آنها جائزه بدهد !! "

  

بنظر من یک دلیل اختراع برخی وسایل برای این بود که واقعیت بدون تملق و چاپلوسی مشخص شود ، مثل همین آینه یا همین ترازو که فحش و خواهش سرش نمی شود و چیزی که هست را نشان می دهد !!


چند روز پیش که تا خرخره خورده بودم ، موقع بیرون آمدن به دوستم گفتم برای جبران این خوردن باید دماوند را یک روزه صعود بکنم !! بعد که به خانه رسیدم دیدم ترازو عدد 97 را نشان می دهد ؛ ناگفته نماند با لباس وزن کرده بودم تا اختلاف فاحش را بیندازم گردن لباس ها !! ولی برخلاف تصورم خیلی هم فرق نشان نمی داد !!


دیشب شب نشینی مهمان بودیم ، خانه ی یکی از دوستان ، برای شام املت آوردند ، خیلی وقت بود که مراسم املت خوری را برخی ها برچیده بودند و بعد هم که خودشان را چیده بودند !!





بنظر شام سبکی می آمد ، هرچند ما سر سفره سیر می خوریم ، املت باشد یا پسگردن !! ، ایستگاه آخر ترکیدن است ؛ البته یک لقمه مانده به ترکیدن !!! تنقلات هم کمی تا قسمتی خوردیم و برگشتنی بصورت سرپایی بستنی مان را هم خوردیم و آمدیم خانه !! حس مان می گفت که خوب شد سبک برگزار کردیم ، در خانه با خیال راحت و بدون لباس رفتم روی ترازو و دیدم بازهم 97 را نشان می دهد !!


ذهن چاپلوس و دروغگوی ما به کمک دیدن هر روز ما را سرکار می گذارد ، ولی ترازو کاری با پسگردن و املت ندارد ، وزن را آنچه هست نشان می دهد !!

 

روزه ی عربی ...

دیشب کوه رفتم ، البته به تنهایی ، این تنهایی لذت خاص خودش را دارد ... توجه آدم به همه چیز زیاد می شود ... وقتی همراه دارد باید قسمتی از توجهش را به او معطوف کند که این قسمتی گاه شامل همه ی توجه می شود !!
  
توی مسیر یکی از دوستان را دیدم و خیلی وقت بود ندیده بودم و حالا مزدوج بود ، وسط راه نگهداشته و از فضایل من به همسربانویش می گفت که گفتم : " بی اجازه ازدواج کرده ای و چند سال دوراز چشم زندگی کرده ای و حالا می خواهی وسط این سربالایی اینهمه قصه بگویی که چه شود !؟ بروید خانه تان بعدا قرار می گذاریم و با تشریفات رسمی صحبت می کنیم ... "

کمی بعد باز عده ای از دوستان را دیدم ، این چراغ پیشانی ها و چراغ قوه ها که به مدد کشور دوست و برادر چین پیش هرکسی چندتایی از آنها دیده می شود ، شبها قاتل چشمان من شده اند ، همه هم بی دلیل و با دلیل نور چراغ را می اندازند توی چشم ملت مستضعف و کورمان می کنند !! دیشب روی هم رفته شب خوش و بش های دسته جمعی بود ... جمعیت نسبت به شبهای قبل خیلی کم بود !!

تمام مسیر از بالای کوه تا خانه را پیاده برگشتم ، توی راه خودم را مهمان یک آب طالبی بستنی هم کردم و جای فوتورافچی را خالی کردم ؛ این بار می خورد دیگر " آی سی یو " نمی رفت ، می رفت به " سی یو لِدیر " !!!

شب تا سحر بیدار بودم و یکسری کارهای عقب مانده ام را با خدا داشتم راست و ریست می کردم ، سحری را که خوردم یک پیاله که چه عرض کنم یک کاسه ماست گوسفندی مخصوص داشتم که همه را خوردم تا ببینم چه می شود ، تاثیرش از همان لحظه معلوم بود ، کلمات آخری که با مادرم قبل از خواب رد و بدل کردم بیشتر به خط میخی بود و متوجه نشده بود ...

صبح یکبار ساعت 9 بیدار شدم و لحافم را با خودم آوردم اتاقم و دوباره خوابیدم تا ساعت 13.30 ؛ در طول بیست روز گذشته چنین خواب آرام و طولانیی نداشتم و خیلی خوش بحالم شد ...

شهر دزدها

شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند ... شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! سحر با دست پر برمی گشت به خانه ی خودش که یک دزد آنجا را زده بود !! ...
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...
دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.
می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !
چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!
قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند. 
طنز از ایتالو کالوینو

بیا عاشق شو ...


بیـا عـاشق شـو
 
 نه اگر قلب تو سنگی ست

بیـا عـاشق شـو
 
 
آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
 
شوق پرواز تو رنگی ست
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
 
خوب من، این چه درنگی ست
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
با دل موش، محال است که عاشق گردی
 
عشق، تصمیم پلنگی ست
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
 
عشق، رندی است، زرنگی ست
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
 
بر سر عشق، چه جنگی ست!
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
 
صورت آینه زنگی ست،
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
 
عشق، رهوار خدنگی ست،
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
 
زندگی، فرصت تنگی ست،
 
بیـا عـاشق شـو
 
 
کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
 
عشق، تصمیم قشنگی ست
 
بیـا عـاشق شـو
  
ادامه مطلب ...